تبليغاتX
با خدا باش پادشاهی کن
| 23:18

از هـــراس زاده ايـــم و بـــا خـشـونـت زيــسـتـه ايـــم

 از زبـــان بــتـها اسطـوره وار فــــرمـان سـاخـــتـه ايم

 و بر ذهن رنجور خويش زالو صفت چنگ انداخته ايم

 بـه فــــرداها امـيـدي نـيست كـه امـروز فـــردايي است

 در گذرگاه بـردگان ايستاده ايم كه تـماشا تقدير مــاست

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | شنبه بیست و هشتم مهر 1386

| 22:21

عشق زندگی است. عشق هـرگـز خطا نمی کند، و زندگی، تـا زمانی کـه

 عشق هست بـه خطا نمی رود. در بنیان تمامی مخلوقات، عشق همچون

 عطیه ی بـرتر حاضر است. زیرا هنگامی که هر چیز دیگری به پایان

 می رسد، عشق می ماند.

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | دوشنبه نهم مهر 1386

سخنی از دکتر شریعتی | 22:9

مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامــردند گدايي عشق ميكنند تا

 وقتي مطمئن بــه تسخير قــلب زن نشدند امــــا همين كــــه مطمئن شدند

 مردانگي را در كمال نامردي به جا مي آورند.

 

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | پنجشنبه پنجم مهر 1386

| 5:41

آن چه بـــوده است همان است که خواهد بـــود و آن چه شده است همان

 است که خواهد شد و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست.

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

عشق | 23:19
یکی از بزرگان هند عشق را چنین توصیف می کند:

اوشو:

عشق ورزیدن به معنای واقعی کلمه، تجربـــه ای شاهانه است، چون همچون یک امپراتور رفتار

می کنید.تمنای عشق تجربه ای گدایانه است. هرگز همچون یک گدا نباشید، همواره یک امپراتور

 باشید.

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386

| 8:0

سلام بچه ها

همه افراد تو زندگیشون یه بار به دعای همه مردم نیاز دارن

این روزا نوبت منه

بچه ها با تمام وجودتون برام دعا کنین چون به دعای تـــک تکتون نیاز

 دارم دعایی از درون و از عمق جانتان توری که خدا با تموم وجودش

 بشنوه

رب اشـرح لــی صـدری و یسر لــی

 امــــری و...  

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | یکشنبه یازدهم شهریور 1386

| 23:19
دیوانه بمانید، امـا مانند عاقلان رفتار

 کنید.خطر متفاوت بـودن را بپذیرید.

 اما بیاموزید کــه بــدون جلب تـوجه

متفاوت باشید.

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | سه شنبه سی ام مرداد 1386

یه سخن شاید فراتر از یه سخن | 23:43

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي

 نگيرش،چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم

 که ديدنه، اما اگــه يه روز بــا عقلت کسي رو دوست داشتي،اگــه عقلت

 عاشق شد، بدون کـــه داري چيزي رو تجربه مي کني کـه اسمش عشق

 واقعيه."

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386

| 1:1

کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین انسان جهان بیاموزد. پسرک چهل روز در بیابان

 راه رفت تا سرانجام به قلعه ی زیبایی بر فراز کوهی رسید.مرد فرزانه که پسرک می جست آنجا می زیست.

اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس وارد تالاری شد و جنب و جوش عظیمی را دید تاجران مـی آمدند

 و می رفتند مردم در گوشه و کنار صحبت می کردند گروه مـ-وسیقی کوچکی نغمه های شیرین مــــی نواخت و

 میزی مملو از لذیذتزین غذاهی بومی آن بخش از جهان آن جا بود مرد فرزانه با همه صحبت می کرد و پسرک

 مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند.

مرد فرزانه با دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تـــا راز خوشبختی

 را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد نگاهی بـه گوشه و کنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد بــــرگردد. بعد

 یک قاشق چای خوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: علاوه بر آن مــــی خواهم از تـــو

 خواهشی کنم. هم چنان که می گردی این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن درون آن بریزد.

پسرک شروع کرد بــه بالا و پاینن رفتن از پلکان های قصر و در تمام آن مــدت چشمش را به آن قاشف دوخته

 بود .پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت.

مرد فرزانه پرسید:فرش های ایرانی تالار غذاخوری ام را دیدی؟ بــاغی را دیدی که ایجادش ده سال وقت استاد

 باغبان را گرفت؟ متوجه پوست نبشت های زیبای کتاب خانه ام شدی؟

پسرک شرم زده اعتراف کــرد که هیچ ندیده است. تنها دغدغه ی او این بود که روغنی که مـــرد فـــرزانه به او

 سپرده بود نریزد.

مرد فرزانه گفت: پس برگرد و با شگفتی های دنیای من آشنا شو. اگــــر خانه ی کسی را نبینی نمی توانی به او

 اعتماد کنی.

پسرک قوت قلب گرفت قاشق را برداشت و بار دیگر به اکتشاف قصر پرداخت. ایــن بار تمام آثار هنری روی

 دیوارها و آویخته به سقف را تماشا کرد باغ ها را دید و کـــوه های گـــردا گــردش را و لطافت گل ها را و نیز

 سلیقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود به کار رفته بود. هنگامی که نزد مرد فرزانه بازگشت هر

 چه دیده بود با تمام خزییات تعریف کرد.

مرد فرزانه پرسید:اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست؟

پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن ریخته است.

فرزانه ترین فرزانگان گفت:پس این است یگانه پندی که می توانم به تو بدهم: راز خوشبختی این است که همه ی

 شگفتی های جهان را بنگری و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از یاد نبری

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | سه شنبه شانزدهم مرداد 1386

چندتا حرف حساب و چندتا دعا | 23:4

این بار راستش چیزی برای نوشتن نداشتم به همین دلیل چندتا حرف حساب و چندتا هم دعا نوشتم امیدوارم که

خوشتون بیاد(روی همه ی حرفا و دعاها خوب فکر کنین همین جوری نگذرین)

تن آدمی شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

وجدان یگانه محکمه ای است که احتیاج به قاضی ندارد.

کسی که از کنار پنجره می گذرد و تو می پنداری که خوشبخت است شاید خودت باشی که از خیابان می گذری

 و کلاهت را برای کسی که پشت پنجره ایستاده است تکان می دهی.

در دنیا هر کسی از زندگیش به اندازه ای سهم می برد که لیاقتش رو دارد نه به اندازه ای که آرزوش را.

اما دعاها من که از این دعاها خیلی خوشم می آد.

خدایا هیچ پدر و مادری را محتاخ فرزندانش مکن.

خدایا هدایتم کن زیرا می دانم گمراهی چه بلای بزرگی است.

خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از

 یاد تو دور نکند.

خدایا می خواهم فقیری بی نیاز باشم که جاذبه های مادی زندگی مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نکند.

خدایا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | سه شنبه نهم مرداد 1386

دوست داشتن | 0:32

گفت:کسی دوستم ندارد. می دانی چقدر سخت است این که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود

 که جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن...!

خدا هیچ نگفت.

گفت:به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را کثیف مــی کنم.آدم هایت از

 من می ترسند. مرا می کشند برای اینکه زشتم. زشتی جرم من است.

خدا هیچ نگفت.

گفت:این دنیا مال قشنگ هاست. مال گلها و پروانه ها.مال قاصدک ها مال من نیست.

خدا گفت چرا مال تو هم هست.

دوست داشتن یــک گــل دوست داشتن یـــک پـــروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست. امـا دوست داشن یـک

 سوسک دوست داشتن تو کاری دشوار است.

دوست داشتن کاری است آموختنی؛و همه رنج آموختن رو نمی برند.

ببخش کسی را که تـــو را دوست ندارد. زیــرا هنوز مؤمن نیست. زیــرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته. او

 ابتدای راه است.

مؤمن دوست دارد.همه را دوست دارد. زیـرا همه از من است. و من زیبایم. من زیبائیم چشم های مؤمن جز زیبا

 نــمـی بیند. زشتی در چشم هاست. در این دایــره هر چه که هست,نیکوست.آن که بین آفـریده های من خط کشید

 شیطان بود. شیطان مسؤول فاصله هاست.

خالا قشنگ کوچکم!نزدیک بیا و غمگین نباش.

قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچگاه نیندیشید که نا زیباست.

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | شنبه ششم مرداد 1386

سیزده نکته مهم زندگی و عشق از گابریل گارسیا مارکز | 22:21

سیزده نکته مهم زندگی و عشق از گابریل گارسیا مارکز:

۱- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

۲- هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی هم که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

۳- اگر کسی تو را آنگونه که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴- دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو لمس کند.

۵- بدترین نوع دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

۶- هرگز لبخند را ترک نکن. حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو باشد.

۷- تو ممکن است در تمام دنیا یکی باشی ولی برای بعضی ها تمام دنیا هستی.

۸- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

۹- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افــراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را بـــه این ترتیب

 وقتی او را یافتی بهتر می تتوانی شکرگزار باشی.

۱۰- به چیزی که گذشت غم نخور به انچه پس از آن آمد لبخند بزن.

۱۱- همیشه افـرادی هستند که تو را می آزرند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به

 کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

۱۲- خـود را به فـــرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خـــودت را می شناسی قبل از آنکه شخص دیــگری را

 بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

۱۳- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386

| 14:28
آدمها در اندیشه های خــــود زندگی مـــــی کنند،عـــــده ای ساده لـوحانه

 می اندیشند و ساده لوحانه می نگرند عـده ای عمیق می اندیشند و عمیق

 می نگرنداما در این میان تنها برخی از آدمها اندیشه های خود را باور

 دارند آنجاست که نبوغ متولد می شود

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386

بهترین ها | 11:21

داستانی در مورد  یک پرنده وجود دارد. پــرنده ای که تنها یــک بار در عمرش مــی خواند. اما

 زیباتر از همه موجودات دیگر روی زمین می خواند ایـــن پرنده از اولین لحظه ای که لانه خود

 را تــــرک مـــی کند به دنبال یک بـــوته خــار مـــی گردد و تا زمانی که آن را پیدا نکرده آرام

 نمی یابد.بعد در حــالی که در میان شاخه های وخشی آواز می خواند خود را با آن مــی فشارد.

 سپس در حالی که جان می دهد.آوازی مـــی خواند که با آن از چکاوک ها و بلبلان در زیبایـــی

 صوت سبقت مــی گیرد.آوازی خارق العاده که بهای آن زندگـــی است اما تمامـی دنیا به سکوت

 فـرو می رود  تا به آوازش گوش دهد و خداوند در بهشتش راضی می گردد، زیرا بهترین ها را

 تنها به قیمت پردردترین ها می توان به دست آورد.

این متن که یکی از متنهای مرد علاقه من است از کتاب پرندگان خارزار از کالین مک  کالو براتون آوردم. 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه آمیان است.همه چیز تنها یک چیز است،هنگامی که

 آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان هم دست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.

این متن هم از کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو.

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | یکشنبه دهم تیر 1386

سخنانی از خواجه عبدالله انصاری | 23:35

۱ ــ دنیا بازیگاه کــودکان است و عادت او آن است که پیوسته خود را بیاراید تا مرد را از جاه و

 گاه در رباید. دنیا سرای ترک است و آدمی برای مرگ است، چاهی است تاریک و راهی است

 باریک، وای بر آن کس که چراغ یتیمان بکشت  و بار مظالم در پشت.

۲ ــ اگر گویند مستی چه چیز است، گــویم برخاستن تمییز است، نه نیست داند از هست و نه پای

 داند از دست، مست نه آن است که نداند بد از نیک و نیک از بد، مست آن است که نشناسد خود

 را از دوست و دوست را از خـــود، یکی مست شراب و یکی مست ساقی، آن یکی فانی و ایـن

 یکی باقی.

۳ ــ الهی اگرچه بهشت چون چشم و چراغ است، بی دیدار تو درد و داغ است.الهی اگر مرا در

 دوزخ کنی دعوی دار نیستم و اگر در بهشت کنی بی جمال تو خریدار نیستم.

۴ ــ اصل وصال دل است، باقـی زحمت آب و گل است. دعا در طریق مـــردان لجاج است، حق

 می داند که بنده به چه محتاج است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۵ ــ خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب.(این از سعدی است عزیزان)

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | سه شنبه پنجم تیر 1386

سخنی از دکتر شریعتی و بازم از خواهرم سیما | 21:46
دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد کسی که تو را دوست دارد

 تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آیین

 هرگز به هم نمی رسند و این رنج است. زندگی یعنی این .... «دکتر علی شریعتی»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم دو بیت شعر که من خیلی دوست دارم:

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو                           یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

از ره غفلت به گدایی رسی                                            ور به خود آیی به خدایی رسی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این بار هم می خوام بعضی از گفته های خواهرم سیما رو بنویسم چون

 عالی بودن برا همین آوردم:

من از قرآن آموختم :که برای هــر قدم به سوی خدا 10 امتیاز منظور میشود (من جاءبالحسنةفله

عشر امثالها)و در درگاه و مسابقه ی الاهی نمره ی منفی جایگاهی ندارد و هـر لغزش در انتظار

 یک آمرزش می نشیند و بـــا لرزش شانه ها و ریــــزش اشک ها همان هـم از صفحه ی زرین

 زندگی محو می شود.

من از قرآن آموختم که باور ها باید سبز باشند و پویا وزندگی را باید با عطر دست های خدا زیبا 

 کرد آموختم که باید دل را به صاحب آن سپرد اما هـــرگز ســــرسپرده ی دل نشد آموختم که با

خوبان بودن با اصحاب کهف بودن حتی برای سگ کهف نشین هم جاودانگی می آورد آموختم که

 خدا اگر بخواهد از پاکترین مـــریم آفرینش مسیحی متولد می کند که نا پاک ترین تهمت ها را از

دامن عصمت پاک می کند و اگـــر خدا بخواهد در دل بی زبان ترین درخت هستی ندای (انی انا

الحق) سر میدهد و بر شاخسار آن گل کندتا هر چه موسی در زمین است متحیر شوند.

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | چهارشنبه سی ام خرداد 1386

دوری از پنج گروه | 0:16

از دوستی با دورغ گو بپرهیز، زیرا دروغ گو همچون سراب است، دور را بـــرای تــو نزدیک

 جلوه می دهد ونزدیک را برایت دور مـــی نمایاند از دوستی با فاسق بپرهیز، چــرا که تو را به

 لقمه ای یا کمتر از لقمه ای مــی فروشد، از دوستی با بخیل بپرهیز، زیرا تـــو را در زمانی که

 بیشترین نیازمندی را با مال او داری رها می کند. از دوستی با احمق بپرهیز، چرا که احمق هـر

 چند اراده ی سودرسانی به تو را دارد، اما به تــو زیان مـی رساند. از دوستی با کسی که رابطه

 اش را بــا خویشاوندان خود قطع کرده بپرهیز،چرا که در سه آیه از قرآن مورد لعن قرار گرفته

 است...

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386

سخنانی از بزرگان | 19:19

این قسمت را خواهر بزرگوارم سیما برام فرستادن و چون خیلی زیبا بود گذاشتم تا همه بخونن

ويليام شكسپيرميگه:

اون وقتي كه فكرمي كني هيچ كسي نيست حرف دلت رو بفهمه كسي هست كه براي ديدنت

 روزشماري مي كنه.خدابه تو 2تا پا دادتاراه بري.2تادست دادتانگه داري.2گوش براي شنيدن و

2چشم براي ديدن ولي چرافقط1قلب به تودادچون قلب2تورابه كس ديگري دادتاتوآن را پيداكني.

افلاطون :


هرگز کسی را که در حال پیشرفت است ، هر چقدر هم کند حرکت کند ، نومید مکن


آغاز هر کار مهمترین قسمت آن است.( لطفا بقيه را در ادامه مطلب بخونين )




ادامه مطلب
+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | دوشنبه چهاردهم خرداد 1386

تمرین دیگری | 15:0

مردی یکی از دوستان قدیمی اش می رود که هیچگاه نتوانسته بـــود راهش را در زندگی بیابد. با

 خود فکر می کند: باید کمی  پـول به او بدهم.اما در می یابد دوست قدیمی اش ثروتمند شده و در

 حقیقت به دنبال اوست تا قروضی را که سال ها داشت به او پرداخت کند.

به کافه ای که همیشه پاتوق شان بود، مــــی روند و دوستش برای هـر که در آنجا بــود نوشیدنی

 می خرد. وقتی از او می پرسند چگونه به این موفقیت رسیده، پاسخ مـی دهد که تنها تا چند روز

 پیش فقط در نقش " دیگری " زندگی می کرده است.

آنها می پرسند: " دیگری کیست؟ "

دیگری کسی است که بــه من آموخت باید چگونه باشم، نه کسی که هستم. دیگری معتقد است که

 باید تمام عمر خود را به فــکر کردن این مسئله بگذرانیم که چگونه تا جــای ممکن پــول فراوان

 بدست آوریم تا هنگام پیری از گــرسنگی نمیریم . بنابراین آن قدر در مورد پول و نقشه هایمان و

 برای به چنگ آوردنشان فـکر می کنیم تا اینکه فقط در روزهای پایانی عمرمان متوجه می شویم

 زنده هستیم . و آن زمان، بسیار دیر شده است.

" و تو ؟ تو که هستی؟ "

من هم درست مثل بقیه هستم که به ندای قلبشان گوش می دهند. شخصی که مجذوب اسرارزندگی

 است. فقط دیگری است که از ترس شکست مرا از فعالیت باز می دارد.

یکی از شنوندگان گفت: " اما در زندگی عذاب وجود دارد. "

" و شکست نیز وجود دارد. هیچ کس نمی تواند از اینها بگریزد .اما باختن در بعضی ازمبارزات

 برای رویاهایمان بهتر از شکست در مبارزه ای است که حتی علتش را نمی دانیم. "

شنونده دیگری گفت: " همین؟ "

" بله، همین. هنگامی که به این مسئله پــی بردم، تصمیم گرفتم شخصی شوم کـه همیشه آرزویش

 را داشتم. دیگری آنجا گوشه اتاق ایستاده بود و به من نگاه می کرد، اما دیگر نخواهم گذاشت در

 من نفوذ کند با این وجود حتی سعی کرد مرا بترساند و به من هشدار دهد که فکر نکردن به آینده

 خطرناک است از لحظه ای که دیگری را از زندگیم بیرون کــــردم، قدرت ملکوتی ، معجزاتش

 را نشان داد. " 

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | یکشنبه ششم خرداد 1386

معالجه ی امراض | 17:16

میلتون اریکسون، نویسنده یک روش جدید از طــرز معالجه امراض مــی باشد که در امریکا طــرفداران بسیار

 زیادی ژیدا کرد. او در دوازده سالگی به مرش فلج اطفال مبتلا شد. ده مــاه پس از ابتلا بــه این بیماری شبی

 سخنان یک دکتر را شنید که به والدینش می گفت:

ـ فرزند شما، امشب را تا صبح صپری نخواهد کرد.

اریکسون، پس از آن صدای گریه مادرش را شنید

با خود فکر کرد:(( چه کسی می داند؟ اگر من امشب را پشت سر بگذرانم، شاید مادرم هم زجر زیادی نکشد.))

و تصمیم گرفت آن شب را تا سحر نخوابد.

فردا صبح، فریادی برآورد و مادرش را صدا زد:

ـ من هنوز زنده هستم!

خوشحالی آنها در آن خانه آنقدر زیاد بود که از آن لحظه بــه بعد، تصمیم گرفت تا همیشه برای مبارزه با رنج و

 زجر پدر و مادرش، یک روز بیشتر مبارزه و مقاومتکند.

او در سن ۷۵ سالگی یــعـنی در سال ۱۹۹۰ از دنیا رفت و سری کتابهای مهمی از خــودش درباره ظـــرفیت و

 قابلیت عظیمی که انسان برای فائق آمدن بر محدودیتهای فردی اش دارد به جای گذاشت. 

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | پنجشنبه سوم خرداد 1386

ترس از مسخره شدن | 5:10

راهبهای بیابان تاکید می کردند که باید هر از چند گاه دستهای فرشتگان را برای عمل باز گذاشت.

 به همین خاطر گاه به گاه کارهای مسخره و واهــی مـی کردند، همانند صحبت کردن با گلها و یا

  بدون دلیل خندیدن.

کیمیاگران نشانه هــای خداوند را دنبال می کنند، نشانه هائــی که بسیاری از اوقــات دارای معنای

 خاصی نبوده، اما سرانجام ما را به جائی هدایت خواهند کرد.

استاد می گوید:

ـ هیچ تـــرسی از اینکه شما را دیوانه بنامند نداشته باشید. همین امـــروز کاری انجام دهید کــه با

منطقی که شما یاد گرفته اید، انطباق نداشته باشد. کمی بــرخلاف آنــچه که تاکنون به شما آموخته

اند ، رفتار کنید. این حرکت و رفتار، هر چقدر هم کوچک باشد، می تواند درها را به سوی یک

ماجراجوئی بزرگ انسانی و روحانی برای شما باز کند.  

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

عشق | 0:57

عشق همیشه تازه است. حتی اگر یک بار، دو بـار یا چندین بار در زندگی مان عاشق شده باشیم

بــاز هـم بـا عشق جــدیــد در موقعیت جـدیدی قــرار می گیریم. عشق می تواند ما را به جهنم یا

بهشت ببرد، اما همیشه بــه جایی خواهیم رفت. فقط باید عشق را بپذیریم چــرا که وجــود ما را

می پروراند. اگر آن را نپذیریم، از گرسنگی می میریم چــون شهامت نخواهیم داشت دستمان را

دراز کنیم تا میوه ای از شاخه درخت زندگی بچینیم. هر جا عشق پدیدار شد، باید آن را پذیرفت

حتی اگر مفهومش ساعت ها،روز ها و هفته ها پشیمانی و اندوه باشد.

اگــر در جستجوی عشق بـاشیم، عشق نیز به دنبال ما می آید.

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

تغییر دنیا | 0:55

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست منیستر نوشته شده است:<< کودک که بودم می خواستم

 دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر

 دهم. بعدها انگلستان را نیز بـــزرگ دیـــدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم در سالخوردگی

 تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول

 خودم را تغییر داده بودم. شاید می توانستم دنیا را نیز تغییر دهم!!!>>

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

پایان راهها | 0:46

سه پری برای غسل تعمید یک شاهزاده دعوت شدند.پری اول به او عطیه پیدا کردن عشق زندگی

اش را هدیه کــرد. دومی بــــه او پـــول فــراوان داده تا هـر کــاری که مـــی خــواهد و اراده

می کند با آن انجام دهد و سومی به او زیبائی عطا کرد.

اما ـ همانند تمامی داستانهای کودکانه ـ جــادوگر و ساحری پدیدار گشته و از اینکه بـه آن مراسم

دعوت نشده بود، خشمگین شد و لذا شاهزاده را نفرین کرد:

ـ و چون شما همه چیز داری، من همچنان به تو بیشتر می دهم. تو در هر کاری که انجام بدهی با

استعداد خواهی بود.

شاهزاده به شکل زیبایی رشد کرد و ثروتمند و عاشق پیشه شد. اما هرگز موفق نشد ماموریتش

را در زندگی به سرانجام برساند. او نقاش، مجسمه ساز، نویسنده، موسیقیدان . ریاضیدان فوق

العاده ای بود اما موفق نمی شد هیچ کدام از آنها را کامل کند، بـــرای آنکه بعدا تغییر راه داده و

قصد انجام کار دیگری را می کرد.

استاد می گوید:

<<همه راه ها به یک جا ختم می شوند. اما شما راه خود را انتخاب کرده و تا پایان نیز آن را

 ادامه دهید سعی نکنید تمام راه ها را طی کنید.>>

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

قوت قلب | 0:39

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر

 یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی

 نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند ازهمسر،

 خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلات با هم حرف می زدند.

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید،

 برای هم تاقیش تعریف می کرد بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون،

 روحی تازه می گرفت.

مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت، این پارک دریاچه زیبایی داشت. مرغابی ها

 و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند، درختان کهن منظره

 زیبایی به آنها بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. مرد دیگر که نمی توانست

 آنها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کردو احساس زندگی می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در

 خواب و در کمال آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن

 مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند پرستار این کار را برایش انجام داد و پس از

 اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد با آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره

 بیاندازد. حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند.

هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد، در کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد.

***

مرد پرستاررا صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او

 توصیف کند؟

پرستار پاسخ داد:<<شاید او می خواسته به تــو قوت قــلب بـدهد چون آن مـرد اصلا نابینا بود و

 حتی نمی توانست این دیوار را نیز ببیند>>

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

ایمان | 0:35

یک نوشته گمنام قرن ۱۸ از کشیش روسی صحبت مــــی کند که به دنبال یک راهنمای روحانی

 بــود. یک روز به او گفته شد که در دهکده ای در آن نزدیکیها مرد عابدی وجود دارد که شبانه

 روز خــــود را وقف نجات روح های پریشان مـــی کند. راهب مزبور با شنیدن ایـن مطلب بــه

 جستجوی آن مرد مقدس رفت.

راهب گفت:

ـ می خواهم که روح مرا راهنمایی کنید.

مرد زاهد پاسخ داد:

ـ روح راه مخصوص خــــــود را دارد و فـــرشته ای او را راهنمایی می کند. پس بدون توقف و

 خستگی دعا بخوانید.

ـ من نمی توانم به این شکل دعا بخوانم. می خواهم آن را به من آموزش بدهی.

ـ اگر شما نمی توانید بدون وقفه دعا بخوانید، در این صورت دعا کنید و از خداوند بخواهید که به

 شما طرز دعا خواندن بدون وقفه را بیاموزاند.

راهب پاسخ داد:

ـ اما شما هیچ به من نیاموختی.

<< هیچ چیز برای آموزش دادن وجود ندارد، بـرای آن که نــمی تـــوان ایمان را همانند عـــلوم

 ریـاضی انتقال داد. اسرار ایمان را بپذیرید. جهان راز خود را برای شما فاش خواهد کـرد.>>

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

پایان همه چیز | 0:22

 

 اگــر شما از چیزی ناراضی هستید ـ اگر چه چیزی خوبی بوده و شما مایل هستید انجامش دهید

 اما موفق نمی شوید ـ همین حالا صبر کنید.

اگر کارها خوب پیش نمی روند فقط دو حالت و توضیح وجود دارد:

یا پشتکار و استقامت شما در حال آزمایش مــی باشد و یا شما باید راهتان را تغییر دهید. بـــرای

 کشف این مطلب که کدام یک از این دو گزینه صحیح است ـ چــرا که اعمالی متضاد هستند ـ از

 سکوت و دعا استفاده کنید. در طی مدت کوتاهی کارها و مسائل به شکل اسرار آمیزی روشن و

 واضح خواهند شد تا آنکه از نیروی کافی برای انتخاب برخوردار شوید پس از آن که تصمیم تان

 را گرفتید آن گزینه دیگر را کـاملا فراموش کنید. بــه راهتان ادامه دهید برای آنکه خداوند خدای

 شجاعان می باشد.

دومینگوز سابینو می گوید:

<<همه چیز به پایان خوشی ختم می شود. اگر کارها خوب پیش نمی روند برای آن است که

 شما به پایان نرسیده اید.>>

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

اشتباه | 0:10

 

نیچه فیلسوف آلمانی یک بار گفت:

<<زندگی ارزش آن را ندارد تا درباره هر چیزی جر و بحث کرد. هـــر از چند گاهی اشتباه

 کردن جزئی از شرایط انسانی می باشد.>>

استاد می گوید:

افرادی وجود دارند که درباره کوچکترین جزئیات به سوال و جواب می پردازند. خــــود ما هم

 بسیاری از اوقات اجازه اشتباه کردن به خودمان نمی دهیم.

چیزی که با این طرز رفتار و عملکرد به دست می آوریم ترس از پیشروی کردن است.

ترس از اشتباه کردن دری است که ما را در قصر میان حال و متوسط بـــودن محبوس و مسدود

 می کند. اگر موفق به پیروز شدن بر این ترس شویم در حال برداشتن گام مهمی در مسیر

آزادیمان خواهیم بود.

 

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

زیبائی | 0:5

مردی در یک بازارچه مشغول فروش تعدادی لیوان بود. یک زن به او نزدیک شده و به اجناس

او نگاهی انداخت. برخـــی از قطعات بدون نقشه بوده و تعدادی دیگر با ظرافت تمام نقاشی شده

بود. زن قیمت آنها را پرسیده و با شگفتی متوجه شد که بهائی یکسان دارند.

او پرسید:

ـ چگونه ممکن است کــه لیوان نقاشی شده و یک لیوان ساده قیمتی یکسان دارند؟ بـه چـه خـاطـر

برای کاری که زحمت بیشتری کشیده و زمان بیشتری صرف کرده اید برابر پول می گیرید؟

مرد فروشنده پاسخ داد:

ـ من یک هنرمند هستم. می توانم به خاطر لیوانی که ساخته ام از شما پول بگیرم، اما به خـاطــر

زیبائی خیر. زیبائی مجانی است.

+ | | یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه | جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386


یکی مثل ...

طراح و برنامه نویس : یکی مثل هیچ کس شاید هم مثل همه